عجب حسی   

 

نشستی .. آروم .. داری تلویزیونت رو تماشا میکنی ..
خدا رو شکر که زبان فرانسه رو یاد نگرفتی که ببینی اینایی که با قیافه های التماس آمیز آهنگ میخونن چی میگن ...
آره .. همون بهتر.

همین کانال
m6 music
خوبه .. همش فرانسه شو پخش میکنه ... برا همین هیچی جز آهنگ و یه سری تصویر متحرک نمی فهمی.
خوبه ...
آروم آروم شروع میشه ...
اصلا سعی میکنی توجه نکنی ..
دراز میکشی ..
نخیر .. اونقدر تو طول روز خوابیدی ... که دیگه خواب نمیاد تو چشات ...
...
آروم آروم حمله شروع میشه ..
حس میکنی هوا گرم شده ..
پا میشی .. کولر ...
نه .. فایده نداره ..
اون توه لعنتی ..
آروم آروم شروع میکنه قل قل کردن.
کنترل تلویزیون رو میگیری دستت ..
شروع میکنی پریدن رو کانالها ..
بی فایدست ..
هر کانالی که میاری فایده ای نداره ..
تو چیزی نمیبینی ..
صداشو زیاد میکنی که حواست پرت شه ..
اما چیزی نمیشنوی ..
از پایین سینه شروع میشه ..
عین یه آتیش که از زیر خاکستر آروم آروم بلند میشه ..
میاد بالا ..
گر میگیره ..
حتی رنگ آتیشی سینه ات رو میتونی حس کنی ..
یه چشمه اون وسط میبینی ..
چشمه گرم و جوشنده .... مثل اینکه قلبته ..
ای بابا.....وسط معرکه این یکی داره نرخ تعیین میکنه ..
..
نه فایده نداره ..
میری یه چیزی بخوری .. یه لیوان آب یخ ... اما انگار تا از گلوت رد میشه تو گرمای سینه ات ذوب میشه ..
دستاتو دور سینه ات حلقه میکنی ...
فکر نکن ..اا لامصب فکر نکن..
فکر نکن ...
اما ...
فایده نداره ..
فکر نکن ..
به خاطره اون بود .. مگه نه؟
پس صبر کن ..
صبر کن ..
آروم باش ..
فایده نداره ..
میاد بالا .. تمام سینه ات میجوشه ...
نمیتونی بشینی دیگه .. بلند میشی ..
خدایا .. کجایی ..
دیگه داره سینه ات میترکه ...
شاید هم بیماری قلبی داری ..
یاد آخرین باری که دکتر قلب رفتی میفتی ...  2 سال پیش بود.....گفت:(20 سالته .اما از قلبت به اندازه یه آدم 30 ساله کار کشیدی ..)
آره .. آره .. حتما به خاطر اونه
پس چرا ..
دستاتو دور خودت حلقه میکنی ..
ازسرت شروع میکنه ..
آروم آروم میپیچه تو تمام عضله هات ..
حالا دیگه خودتو تسلیم میبینی ..
دفاع فایده نداره.
تسلیم شو ..
امکان نداره ... امکان نداره .. بمیر... بمیر ... مردن بهتره ..
آروم آروم .. با خنده تمسخر آمیزش شروع میکنه از سینه بیرون رفتن ...
انگار که میگه .. "هه ... بد بخت .. بد بخت .... ..... خاک بر سرت ... " ..
حالا دیگه .. از تسلیم شدن و شکست خودت ... فقط یه چیز رو حس میکنی ... آروم آروم صورتت .. کامل خیس میشه ...
بغضت میترکه خودتو ولو میکنی رو مبل راحتی گوشه حال..
اشکات سرازیر شدن....
اشکتو نگاه میکنی  که از زیر چونت قل خورده افتاده رو مبل ..
اشکاتو دونه دونه میبوسی و ازشون معذرت خواهی میکنی اگه جاشون راحت نیست !!!
..میدونی هر چی باشه اون اشک هاشو خیلی دوست داره ..خیلی خیلی زیاد ..
یاد سیزده خط برای زندگی مارکز میفته "هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد وکسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمیشود" ...
چه قدر این جمله به نظرش مسخره میاد هیچ جوری نمی تونه هضمش کنه !"چه چرت گفته یارو !"
...دنبال یه احساساتی میگرده که باید تو این سن تو وجودش باشه ولی حتی احساسات اون هم از قانون سن تبعیت نمیکنن !
...صورتش خیلی خیس شده....سرشو فرو میکنه تو بالش...شاید یه کم آروم بگیره....
رو مبل لم میده و دمر دراز میکشه...بالشو تو صورتش جمع می کنه...و مثل بچه ها هی پاشو به زمین می کوبه...
با خودش میگه...خاک بر سرت .... بد بخت : که بالش همدم تنهائی و گریه هات شده.
به خودش میاد..صورتشو پر اشک می بینه...
زود پاکش کن .. نکنه یکی ببینه.
............

 

عین موج دریا که میاد ساحل رو جارو میکنه و میره .. اثر خاکستر های سینه ات میمونه به جا ..
آتیش از همون جا که اومده آروم آروم بر میگرده ...
بلند میشم و مثل همیشه ....میرم به آشپزخونه و یه مشت دیازپام و آرام بخش و استامینوفن کد ئین و کلی چیزای دیگه .....
بغضم می گیره....
افسوس می خورم که به جای یه صدایه آشنا که آرومم کنه و یه دستی که نوازشگرم باشه..این همه قرص آرومم می کنه. 

 

خوب این موج هم گذشت ...آقا امیده شکوفه های مرداب
تو فکر موج بعدی هستی ...
....

 

خونه دوستت نشستی .. دارین میگین و میخندین ..
خودت هم میدونی که با این چیزا .. از یاد نمیره ..

 

آروم آروم .. صدای موج میشنوی ..

 

اصلا به تو کار نداره .. کار خودشو میکنه ..
هر جا .. هر وقت.
تو میمونی و خاکستر هاش.
...........
تو مهمونی نشستی.هر کی با یکی اومده و تو تنهائی خیلی می سوزی....
می خوای دوست داشته باشی....یکی رو ....اما...
داری از دست خیانت هائی که بهت کردن و دروغ هائی که بهت گفتن آتیش میگیری....
از دست خنده های پر وسوسه و کلی خواهش و نیاز که بهت شده خسته شدی...
و اینکه جار میزنی ....من میخوام عاشق باشم ..کسی هست که بخواد من عاشقش باشم...و جوابی نشنوی...
نه..امید...جات اینجا نیست...باید پر بکشی.....و یا بسوزی...آره ....تو این جهنم من بد جوری دارم میسوزم...شاید هم به قول یکی:
همه فکر میکنند جهنم فقط برای سوختنه، اما آدم میتونه تو جهنم باشه و نسوزه بلکه پخته شه!!!!

 

لینک