----------------------------------------------------

خدا در بم :

ممممممم...شهر مرگ زده؟.... شهر مرده ها؟.... بوی مرگ؟....انجمن خوابيدگان مرده؟....ضجه ماتم؟...."

 يکی از عکسا رو آورد بيرون....

 سرش رو صورت بچه اش بود.... همينطوری فقط رو صورتش بود....گريه نمی کرد....چشمای بچه بسته بود....چشماش خيلی کوچيک بود....خيلی.... موهای طلاييش برق می زد.... داشتن پتو رو می کشيدن رو صورت خاک گرفتش....

........................................

 مقاله رو پاره کرد.... چراغ اتاقو خاموش کرد.... چشماشو بست.... 

 اون شب آسمون کوير پر از ستاره بود حتماً....

 چند روزه ستاره ها گم شدن....

 .........................................

 هنوز دنبال خدا می گردين؟.... کجا؟.... تو خرابه های بم؟....کجا؟.... تو کوچه های گم شده بروات؟....اگه ديديش بهش بگو.......

 نه .....چيزی نمی خواد بگي....

 بهش لبخند بزن.... فقط لبخند.... قهقه نزنی....از خواب می پره....

 بازم نوشت....

 آن شب خدايتان را در بم ديدم.... داشت زنده زنده عزيزانتان را می کشت....

 بغضم گرفت.....

------------------------------------------------------------------------

آخرين نامه ای به هيچ کس :

دوست داشت باز ببينتش....شايد برای اولين بار بعد مدتها يه کار رو دوست داشت بدون اين که مجبور باشه....

 برای بار دوم دستشو کشيد رو صورتش.... دستشو آورد جلوی چشماشو زل زد بهش....

 دوباره دستشو برد پايين گذاشت تو جيبش....

 يادش اومد.... ياد نگاه متعجبش افتاد وقتی که ديد باهاش دست نمی ده.............

 هميشه يه جوری خودشو عقب می کشيد که مجبور نباشه دستشو از جيبش در بياره........

 هنوزم جای اون تصادف روی دست له شدش بود....

 جای تصادف همه جا مونده بود.... دستش....قلبش.... صداش....در و ديوارای شهر.... لحظه های تنهاييش....

 سرشو آورد بالا .... يه لبخند زد.... خودشو تو آيينه نگاه کرد.....

 شروع کرد به تمرين کردن....

 می خواست خوب حرف بزنه....می خواست بگه که براش لحظه ها يکم فرق کرده....

 می خواست بگه که دليلشو هم نمی دونه ولی با اون بودن بهش آرامش می ده....

 رفت طرف ديوار.... تسبيحشو از رو ميخ ديوار پايين آورد و انداخت گردنش....

 آوردش بالا....تسبيحو بو کرد.... انداخت توی لباسش....

 ................................................................

 يه ساعتی می شد که رو نيمکت داشت به خودش می لرزيد.....خيلی وقت بود که اونجا نشسته بود.....

 دست راستشو از تو جيبش آورد بيرون و دوباره زل زد بهش....سريع برگردوند سر جاش....

هوا جداً خيلی سرد شده بود....از جاش بلند شد....خواست راه بيفته که.....از دور ديدش....

.................................................................

 "عجب هوای سرديه جداً..... ببخشيد دير کردم....."

 خنديد .....هيچی نگفت.....

 "می دونی.... تو هميشه آرومی....زياد حرف نمی زنی....خيلی خوبه ها...."

 بازم خنديد....دستشو برد بالا.....تسبيحو در آورد ........ با دست چپ.....

 "می دونی.....مممممممم......چه جوری بگم..... اين برام خيلی با ارزشه.... دوست دارم بدم به تو.....دليلشو هم نمی دونم.....شايدم می دونم و نمی خوام بهش فکر کنم.....شايدم فقط يه جور قدر دانيه....شايدم..... يه جور خواهش.....شايد می خوام وقتی آسمونو نگاه می کنی.... برا منم دعا کنی.....خودم خيلی وقته آسمونو نمی بينم........."

 خيلی حرف زده بود.......

اين بار دست راستشو آورد بيرون..... خيلی آروم....تسبيحو با دست راستش گرفت و برد جلو...........

 زل زده بود بهش.... به دست راستش..... به تسبيح.....

 يکم نگاش کرد.........ولی خنديد.....

 هيچی نگفت.....تسبيحو گرفت.... بازم خنديد.........

 هنوز خيلی سرد بود......از سرما تو چشماش اشک جمع شده بود.......

 ديگه نديدش.....نيمکت ديگه پر نشد.... يه جای خالی روش سنگينی می کرد....شايدم سبکی می کرد........

 ................................................................................

 ديدنتو دوست دارم........هر جا که باشه....همون نيمکت سرد يا هر جای ديگه.....حتی تو خواب....

 دست..... پا.... مخ..... فرقی نداره.... شايدم دل...... بعضی وقتا تو داستانا جاهاشون عوض می شه....

...............................................................................

 زل زدی به آسمون يادت نره ها.....

 يه نوشته بود..... من گفتم و تو نوشتی..... اونی که خيلی چرت و پرت بود........

 قبل از خواب حتماً بخونش..... بخنديا........ هوا سرده ....از سرما اشک تو چشات جمع نشه........

 .................................................................................

 هذيون گفتن راحته......

آپديت کردن سخت بود.....

 حسش نبود.....................................................................

 مثه حس در و ديوارا.........

 مثه حس روشن کردن شمعا......

 خوب نبود مگه زوره ؟

مثه حسه اينايی که رو دو تا پاشون راه می رن......همونای که نمی خوام ازشون باشم....می شه رو چهار تا دست و پام راه برم؟..... بهم نمی خندی؟.....

  ................................................................................

 صبح شده....................

 می خوام بخوابم............

از همه اونهائی که تو اين مدت منو تحمل کردن ممنونم..... تو اين مدت دوستان خيلی خوبی پيدا کردم دوستانی که هيچ وقت فراموششون نمی کنم.... از اونهائی که منو لينک دادن و موجب دلگرميم شدن ....از همتون ممنونم..... خيلی رفتن از اين محيط برام سخته اما مجبورم يا بذار بهتر بگم ....من دارم خودمو مجبور می کنم.... بی خيال ...!!! همتونو دوست دارم و دست همتونو می بوسم ......

               ۸۲/۱۰/۱۶ -- ۲۰.۳۲ -- يه کافی نت دنج تو تجريش -- اميد آسمانی

                         خداحافظ همتون......

لینک