يه بازی ساده ... !!   

ميدونی... يه وقتايی مثل احمقها انقدر مشروب ميخوری که مست شی... يا ميشينی مينسویپر بازی ميکنی که نفمی زمان چجوری ميگذره.... آهنگ گوش ميکنی... همش آهنگ گوش ميکنی... حتی آهنگ رو از حذف ميخونی... ولی يه لحظه به خودت ميای ميبينی نفهميدی چی گوش کردی... ميخوای تو خلا باشی... ميخوای از فشارايی که بهت وارد ميشه فرار کنی... حتی واسه يه لحظه... هه... گمونم من و تو هم ميخونيم که تو خلا باشيم... ميخونيم تا فراموش کنيم.... تا فراموش کنيم......

خيلی آروم نشسته بودم... داشتم کتاب ميخوندم... يهو لرزيد.... همه جا... گمونم همتون فراموشش کرديد.... لذت بخش بود... يا شايدم هيجان انگيز... اينکه صدای سقف رو بشنوی... در حالی که ميدونی ساختمونتون مقاومه... اما خب چيزه... کلی خنديدم... به آدمای اطرافم که ترسيده بودن... بازيه خوبی بود......

ديشب خواب تورو ديدم... تو همون دو سه ساعت خوابم ديدت.... اومده بودم سمت خونتون... ميدونی... يه جوری بود... آره... خوابم تکراری بود.... قبلا هم خوابتو ديده بودم ولی صبح که از خواب پاشده بودم يادم رفته بود... همه چيز يادم رفته بود.... ميدونی... حتی ديروز اون آدمی که از توی تاکسی ديدمش منو ياد تو انداخت... راستش ميدونی چيه؟.. هميشه به آرش فکر ميکردم... تو حضور داشتی... تو از آرش ميگفتی و من هميشه به آرش فکر ميکردم... به رفتارهای نيمه ايده آلش..... صبح که از خواب بيدار شدم احساس کردم دوست دارم.... احساس کردم خيلی دوست دارم... و به فاصلمون فکر کردم... که خيلی وقته مثل قدیما با هم حرف نزديم..... خيلی دوست دارم.......

... يادمه بچه که بودم يه صورتک ميدادن که باهاش بازی کنم... اولش ازش ميترسيدم... ولی خب «آدم آدمه» ديگه... بعد از يه مدت برام عادی شد... ازش لذت هم ميبردم... از اينکه صورتکای مختلف ميزدم و ديگران گول ميخوردن... هه... حالا هم.... حالا هنوز اون نقابارو دارم.... ميدونی... اينا همشون نقابن... ولی تو تنهايی خودت هستی... خودت... خود خودت.... همونی که آدم خوبه... اينارو تو به خودت ميگی... چرا بايد تو يه آدم خوب باشی با چند تا نقاب هرزه؟.. شايد تو يه آدم هرزه باشی با يه نقاب خوب که توی تنهاييت... وقتی که ميخوای وبلاگ بخونی ميزنيش به صورتت.... هه... قضيه همون گورخر شل سيلوره... همون که گورخر سفيده با راهراه سياه يا سياهه با راهراه سفيد... هيچ خودی وجود نداره......

گمونم همسايمون سگ اورده... يه صدای سگ ميشنوم.... از اون سگای وحشی که هر کيو ميبينن میپرن سمتش...

خيلی مهمه.... مثل بودن يا نبودن... همونی رو ميگم که الان بی ارزش شده..... ميدونی... من دلم گرفته بود... بدجوری هم گرفته بود.... ولی جرئت نکردم... جرئت نکردم بيام تو کافه شبانه خودم بلند فرياد بزنم «دل من گرفته...»..... و حتی تو کافه ديگران هم... فقط تونستم به چندتا مشتری بگم... هه هه... به چند تا مشتری مست گفتم......

بدجوری سردمه... گمونم باد کولر که ميخوره بهم اينجوری سردم میشه.... يه جورايی احساس سبکی ميکنم...

گوشی رو برميدارم..... دوست دارم با يکی حرف بزنم.... با يکی که دوستش داشته باشم... که بتونم باهاش صميمی حرف بزنم... ولی هرچی فکر ميکنم هيچکسی به ذهنم نميرسه... هه... يه چيزايی دوباره يادم مياد.....

داره برام عادت ميشه.... همش با يه سری گل و آت آشغال شروع ميشه... حداقل تو اينجوری ميبينيشون... خيلی سريع کارو تموم ميکنم... مجسمه ميسازم... ميزارمشون تو ويترينم و بهشون نگاه ميکنم... نگاه ميکنم و لذت ميبرم... از مجسمه هام... ولی ميدونی... يه مدت که ميگذره مجسمه ها عادی ميشن... کم کم حوصلم ازشون سر ميره... کم کم شک ميکنم به زيباييشون.... شروع ميکنم به خورد کردنشون.... اين آخری که فوق العاده بود.... میپرستيدمش.... نه عاشقش بودم و نه دوستش داشتم فقط میپرستيدمش... با تمام وجود.... وجودشو... ولی به اونم رحم نکردم... قبليا رو با چکش آروم آروم ميشکوندم... ولی اينو با يکی دو ضربه تبر شکوندم... آخه ميدونی... رابطه چند نفر با خودم رو با رابطم با اين مجسمه هه مقايسه کردم و... تلخ بود ولی بايد تکرار ميکردم... بايد اثبات غرورمو تکرار ميکردم.... گمونم همون «اثبات مازوخسيت بودنمه»... راستی... اينکه کسی رو دوست داشته باشی و اينکه وجود کسی رو دوست داشته باشی با هم فرق دارن؟.. اووووووم... بهتره وجود رو خط بزنی جاش بنويسی حضور..... آره... دوست داشتن يه آدم با دوست داشتن حضور يه آدم فرق داره؟.. جدی داره ميشه يه مشکل... حتی اون مجسمه آخری نيست که ازش بپرسم... يعنی غرورم.... هه... ميبينی... حس بويايم رو از دست داده ام... يا بايد تو بوی گند خودت خفه شی و بميری يا مثل من انقدر بودی گندتو... يا شايدم بودی گند فلسفه رو استنشاق کنی که حس بوياييت رو از دست بدی.... هه... سکوت بهتره......

اين سگ لعنتی هم که هی بلندتر پارس ميکنه... داره اعصابمو خورد ميکنه ها..... ميرم سمت يخچال... يخچال... اسم ناآشناييه... درشو باز ميکنم و برای اينکه اعصابم آرومتر شه يکم آب خنک ميريزم... آبش شيرينه... به شکلی مصنويی شيرينه... معلوم نيست چی قاطيش کردن... آب که از گلوم ميگذره هرری دلم ميريزه... سرما وجودمو ميگيره... آخه ميدونی... آبش خيلی سرد بود......

-----------------------------------------------------------------------------------------

از اينکه برگشتم خيلی خوشحالم .. از حمايت هائی که تو اين دوران از من کرديد ممنونم .. با حضورم برای جبران اومدم .. ممکنه سبکم کمی فرق کنه .. ممکنه کمی خسته کننده بشم .. و هزار چيز ديگه .. پيشاپيش عذر ميخوام .

لینک