از دريچه ديگری .... !   

بايد فراموشت می کردم. چرا ؟ چون تو فراموش کرده بودی! تو می خواستی فراموش کنی ! به همين سادگی! نازلی توی اتاق تند و تند راه می رفت به من که گوشه تخت مچاله شده بودم و زل زده بودم به تلفن نگاه می کرد تند تند راه می رفت و فرياد می زد تا خوب بشنوم تا فراموش نکنم که چه پيش آمده بعد به صورت بغض کرده ام نگاه کرد و نشست و سرم را توی سينه اش گرفت و من زار زدم به اندازه همه ابر های آسمان زار زدم . سعی می کرد آرامم کند ولی من ديگر حتی معنی آرامش را فراموش کرده بودم !!!! صورتم را توی دستهايش گرفت و فرياد زد که ديوانه گی بس است بس!

شايسته پا به پای من اشک ريخت و مرا نگاه کرد که ميان عشق و اين زندگی سگی تباه شدنش برايم مانده بود و با آن چشمهای درشتش می گفت حالا چه بايد کرد؟ چه بايد کرد؟؟

ان شبها که هوای تو به سرم هجوم می آورد می رفتم کنار پنجره اتاقم به جای خالی ماشينت نگاه می کردم و توی خاطرم تو را حس می کردم که مثل آن وقتها توی ماشينی و با هيجان چراغهای ماشين را روشن و خاموش می کنی . آنقدر می ايستادی تا من دست تکان بدهم و بوق بزنی و بری!

آن وقتها که زخمت هنوز تازه بود حست می کردم و چه قوی احساست می کردم . و همه اش اين ورد زبانم بود : تو که رفته ای پس چرا خاطره هايت را با خودت نبرده ای؟؟؟

و امروز ديگر حسابش از دستم در رفته که چند روز و چند ساعت و چند دقيقه است که رفته ای ؟ چه فرق می کند مهم اين است که رفته ای! و من هنوز هر بيست روز يک بار پيش روانپزشک می روم از قصه تو که غصه ام شد برايش می گويم و او مرا نگاه می کند و غصه های مرا می نويسد. گاهی هم گريه می کنم!!!!و او باز فقط نگاه می کند و می نويسد.

گاهی که خيلی يادت می کنم و نه گريه ام می گيرد و نه خنده ام زل می زنم به انگشتهايم و به جای خالی آن حلقه که چه باريک بود و چه ظريف. هه! به جای خالی حلقه نگاه می کنم و و به حفره خالی دوست داشتن که توی دل بی صاحب من کنی و رفتی من ديگر نتوانستم با هيچ چيز پرش کنم.

حيف که همه چيز خراب شد حيف!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(و اين غصه ادامه دارد)

------------------------------------------------

دوستان خوبم يه غيبت ۲۰ روزه دارم .از رو ناچاريه .پيشاپيش عذر ميخوام.....

لینک