خسته ام ... I AM WORS !!!!   

وقتی فهميدم اشکامو دوست داره که بهم گفت :
 چقدر چشمات با اشک زيباترن ....
اما از اون روز تا حالا ٬سر لج بازی دلم ٬حق قشنگ تر شدن چشمامو از اونا گرفتم ..!

خسته ام... از دست خودم هم خسته ام....

تلويزيون رو روشن ميکنم... کانال چهاره... کانالشو عوض ميکنم... ميزنم کانالی که فيلم داره... مثل هميشه... آخه ميدونی... خسته ام... دوست دارم فيلم ببينم... انقدر خسته ام که نميتونم فکر کنم... دوست دارم استراحت کنم... پشت سرم سنگين شده... سردرد دارم... هه... ميدونی... مثل هميشه... تا يکم فيلم ميبينم زود خوابم ميگيره... سعی ميکنم که خوابم نبره... به زور چشمامو باز ميکنم... به تلويزيون خيره شدم... همه چيز آروم حرکت ميکنه... نمفهمم توی فيلم چی ميگذره.... صداها کم کم محو ميشن.... آروم... آروم... خوابم ميبره....

شبه... همه جا تاريک... تاريک... و ساکت... انقدر ساکت که با اينکه صدای آهنگ بلند نيست باز هم واضح شنيده ميشه... ولی... ميدونی... بازم صداش بلندتر ميشه... انقدر صداش بلندتر ميشه که تسخيرم ميکنه.... آخه ميدونی... آهنگا هميشه راست ميگن... تسخيرم ميکنن.....

..... يه چيزايی ميبينم... درست معلوم نيست... همه جا سياه... يه کاغذ بدون خط... با خودکار سياه... سياه سياه... آروم مينويسم «مینا»... آروم و خوش خط.... يکم مکث ميکنم.... خط خطيش ميکنم... با همون خودکار سياه.... هيسريک ميشم.... سريع... بازم سريعتر.... کاغذو مچاله ميکنم... و  با تمام قدرت توی دستم لهش ميکنم......

ميدونی... بايد خيلی مواظب پوستم باشم... اين چند وقته زود زخم ميشه... زود زخم ميشه و زيرش ديده ميشه.... ميدونی... راستش ميترسم... ميترسم گوشت زير پوستم ديده بشه..... اما تازه مثل دلم شده .. آسیب پذیریشو میگم.

يه صداهايی مياد... لعنتی... صداش خيلی بدجوريه.... يه صدايی شبيه سوت.... کم کم محو ميشه.... و از بین میره ......

ميدونی... ميگم چی ميبينی؟.. يکم نگاه ميکنه... و میگه ..  يه عالمه آدم که تو شلوغی روز گم شدن....یه عالمه دل .. یه عالمه روح .. همشون گم شدن .. دقیقی تر نگاه میکنه و میگه :بابا  اینا هم که مثل ما هستن ..

 "اینا هم اونقدر در گمگشتگی خودشون به دنبال گم شدشون گشتن که گم شدن" .. !!!

یه رنگ میبینی .. خیلی جذابه ....به چشمت آشنا میاد ...  از اون رنگاست  که تو میلاد نور و گالکسی و این جور جاها خیلی دیدی ..  ميگه این  چيه؟

.. ميگم يه رنگ گول زننده... يه رنگ جذاب از نظر عوام... ميگه اشتباه ميکنی...

اینا .. يه عده آدمايی هستن که دارن کار ميکنن تا زندگيشونو بچرخونن... با يه رنگ آبی... آبی خوشگل... اونی که ميبينی واقعيت داره.... اين وسط يه سری فکرايی هم هستن که وقتی اين چيزارو ميبينی سراغت ميان... گمراهت ميکنن... نبايد اونارو باور کنی.......

کمی فکر میکنم .. نمیفهمم چی میگه .. ؟

یه جورایی دوباره نفهم شدم .. مثل اون موقع ها که میگم نکن .. و میکنه .. و سعی میکنم هیچی نفهمم .. !!!!

يه صداهايی مياد..... بلند.... آزار دهنده.... پشت سرم سنگين شده... سرم درد ميکنه.... کم کم حس هام محو ميشن.....

يه ميزه... با کلی گلوله... گلوله هايی که همشون شبيه همن... اگه هم فرقی دارن انقدر کمه که نميشه تشخيص داد.... آروم آروم ميری سمتشون... اوليشو برميداری... هيچ اتفاقی نميوفته... شروع ميکنی دونه دونه بر ميداری ميزاريشون تو يه کيسه... يکی... دوتا... سه تا... چهار تا....... لعنتی... لعنتی داغ بود... داغ؟.. مذاب.... متشنج ميشی.... به دونه دونشون فحش ميدی... متشنج... اعصابت بدجوری خورد ميشه... به دستت نگاه ميکنی... بدجوری سوخته... بايد ادامه داد... ميترسی... آروم به گلوله بعدی دست ميزنی... سرده... با کمی شک برش ميداری و ميزاريش تو کيسه... شيش تا... هفت تا... هشت تا... نه تا..... دوازده تا... سيزده تا.... يه بار ديگه.... اينبار عادی تر شده... ميدونی که بعضياشون داغن... خودت بايد تشخيص بدی کدوماشون داغن... حتی اگه همشون مثل هم به نظر بيان....... درست مثل اعتماد کردنه.......

کاش میفهمیدین چی میگم .. !!!!

دارم فاشيست ميشم... همش ENIGMAr گوش ميکنم... همش ENIGMA منو تسخير ميکنه.... فوق العادست.... وقتی ميگه Victory is near احساس آرامش عجيبی ميکنم... ميدونی... انقدر آدمايی رو ديدم که... انقدر نوشته هايی رو خوندم که قهرمانشون درد کشيدن و خودم درد نداشتم که... که ميترسم مجبور شم برای خودم درد درست کنم... به همين احمقانگی.....

این روزا یه آهنگ دیگه هم منو تسخیر کرده :

* محسن چاووشی *

"به پای چوبی من تبر زده نگاه تو .. من نمیتونم برم .. اما تو هی میگی برو ...... "

------------------

يه سری چيزای ميبينم که به هم هيچ ربطی ندارن.... يه طناب گرد... يه جای بلند... يه اسلحه.... يه بسته قرص... قرصايی که نميدونم اسمشون چيه.... چهارپايه... ماده ظهور عکاسی که توش سيانور داره...... يه چيزايی ميبينم که به هم هيچ ربطی ندارن........

...تازه دارم ميفهمم که چه لذتی در زجر کشيدن بوده.... ميدونی... اين که همشو ميدونی داره منو آزار ميده.... همون قدر که احساس دوست داشتنت آزارم ميده......

بازم همون صدای بلند.... وحشتناک.....

اااه... بازم همون صدا.... همون صدای سوت.... داره اعصابمو خورد ميکنه.... کم کم محو ميشه... آروم آروم... نه... محو نشد... قطع شد......

امید جان .. پسرم ... چرا اينجا خوابيدي؟.. بلند شو برو سر جات....

برای چند لحظه نميفهمم چی شده.... در حالی که چشمام همه چيزو مات ميبينن به زور بلند ميشم.... چشمم به تلويزيون خاموش ميوفته... ميرم سمت اتاقم... تنم آروم ميخوره به ديوار.... راهمو ادامه ميدم... اتاق شلوغم... سايه ای از کتابايی که قرار بوده تو اين چند روزه بخونم و کف اتاقم افتادن.... روی تخت دراز ميکشم...... گیتارم از اونور تختم طبق معمول میوفته ... اتاقم بد جوری بهم رختست .. مثل ذهنم شده تاه !!!

همونجوری که دارم احساس ميکنم چقدر دوست دارم کم کم خوابم ميبره.... ميدونم داره خوابم ميبره ولی هيچ اراده ای از خودم ندارم.....

شبه... همه جا تاريک... تاريک... و ساکت... انقدر ساکت که با اينکه صدای آهنگ بلند نيست باز هم واضح شنيده ميشه... ولی... ميدونی... بازم صداش بلندتر ميشه... انقدر صداش بلندتر ميشه که تسخيرم ميکنه.... ميدونی... هه... ديگه به صداها اعتماد ندارم... صداها دروغ ميگن...هه... ديگه به چشمها... ديگه به نگاه ها اعتماد ندارم... هه... آخه ميدونی... نگاه ها... آدما... هه... هه هه... آدما.........

اما تو که آدم نیستی .. چون آدما شبا میخوابن و تو خوابت نمیاد .. خودت گفتی یادته ..

تو یه فرشته ای !!!

-------------

از غيبت ۲۰ روزم واقعا عذر ميخوام ...و از اينکه اين همه به من لطف داريد واقعا ممنونم .. در ضمن دوستان علاقه مند به تبادل لينک در قسمت لينک دوستان خودشونو اضافه کنند .. موفق و پيروز باشيد .. اميد

 

لینک