دلم سخت گرفته از اين دوران ......   

دلم را می گیرانی مثل آخرین سیگار این پاکت که از لای دو انگشت من ، توی جوی خیابان سرازیر می شود... اي روزگار .. !!!
اینجا وطن من است ؛ که شریعتی همیشه شلوغ است و سینما فرهنگ هنوز شبیه سینماهای هیچ کجا نیست.
اینجا وطن من است و من هنوز دلتنگی تو را توی آن صندوق فرسوده ،از دلتنگی ديگران دوست تر می دارم.
جدا دوست تر می دارم؟
نفس نفس میکشم .... هوای دوداندود پایتخت وطنم راکه در آن  رنجهایم باز یادم می افتند و شعرهایم فراموشم می شوند.
اینجا وطن من است و دغدغه ی جوانهایش نان و فحشاست... و كمي هم درس !!
عشق در اينجا ترنم کمرنگ باران آخر بهار است که ... اگر ببارد ، فقط خودش است که می داند باریده یا نباریده.
اینجا وطن من است آقایان!


ومن همه ی اوقات کار و بیکاری ام را یا فیلم می بینم.یا ابوتراب خسروی را شرمسار واژه می کنم.یا با مينا می روم یک گوشه نه خیلی دنج از گذشته ام با تو می گویم که او هم حوصله نکند شنیدن مرا که چه حق هم دارد.
كه منظور من از تو را تنها خودم ميدانم و بس !

اینجا وطن من است و برای با هم بودن همیشه باید توضیح داشت.برای همه.

براي خوش بودن نيز ... براي فرياد زدن و هلهله بايد مجوز داشت ، كه جرم است شادي !
برای جوحه سربازهای شهرستانی که خودشان را رئیس کل شهربانی می دانند،
برای نگاههای پرسشگر آدمهایی که چپ چپ نگاه می کنند ؛ آنچنان كه به شك ميوفتي كه نكند با نواميس آنها در حال قدم زدني ؛ و نه با تك معشوقه ات !

اما همين ها ارزش قائلند :
برای پسران بیکار سوار بر ماشین پدرها و دختران هرزه ی کنار دستشان.
برای کسانی که فکر می کنی برای آزادی تو،توی وطن خودت،در چهارچوب خودت ارزش قائلند.
برای سگهایی که آن پایین،کنار رودخانه ی شهری دارند دنبال گربه ها می دوند.
برای حتی شعور زخمدار خودت،وقتی می بینی که این کثافت را به خیلی چیزها دارند ترجیح می دهند.
....
اینجا وطن من است.
و من آن صندوق را هم حتی از این اتاق بیشتر ....
یک سیگار دیگر روشن می کنم و اینبار قول می دهم
...

كه نگويم از اين غم ...كه نگويم كه چگونه خفه شدم از خفقان !!

كه نگويم نسلمان سوخت ... و نه جامعه و نه خانواده و نه هيچ كس امان به او نداد .

لینک